![]() |
![]() |
|
| جایی برای آرامش |
|
سلام
همه خوبین سر حالید میبینم که این وبلاگ گرد وخاک اساسی گرفتهو هیچ کدوم از دوستان به خاطر مشغله هایی که دارن وقت نمیکنن به اینجا سر بزنن ما داشتیم خونه تکونی میکردیم گفتیم یه سری هم به این وبلاگ بی نوا برنیم و اما یه صحبتی با دوستانم دراین وبلاگ داشتم موضوع اینیکه من همهی نویسندگان این وبلاگو نمیشناسم که دلم می خواد بشناسم لطفا اگه هستید یه سری بزنیدو یه اماری از خودتون بدید تا من بشنا سمتون جهان آرامش میشناسم آسمانی میشناسم
مکلارن میشناسم پاییزی نمیشناسم کنستانتین نمیشناسم
پس دوستان گلم لطفا یه سری بزنیدو اعلام وجود کنید
واما ساقیا امدن عید مبارک بادا
سال خوبیرو برای همتون ارزو میکنم تو رو خدا جون هرکی دوس دارین منو سر سفره ی هفت سین دعا کنید بقول آ سد ممد باید التماستون کنم تا دعام کنید خب دعا کنید چی ازتون کم میشه مگه!!!
سال ۸۶واسه بعضیا خوب بود واسه یه عده بد ما خیلی از هنرمندانمونو تواین سال از دست دادیم سر سفره واسه شادی روح همشون دعا کنید دیگه حرف خاصی ندارم ولی یه چیز مهمو یادتون نره واسه ظهور اقامون امام زمان دعا کنید
یا حق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:52 توسط ساز بارون |
|
|
سلام
اره میدونم دیر اومدم ببخشید دیگه اول از همه حلول این ماه عسلو به همتون تبریک میگم و امیدوارم که هم ی طاعاتو عباداتتون مورد قبول درگاه حق واقع بشه
به قول این اقا احسان
خدایا اول از همه ازت می خوام که این اخرین ماه رمضونی باشه که بدون اامام زمانیم الهی این اخرین ماه رمضونی باشه که انتظار میکشیم
همونی که ....... خدایا کمکمون کن که به عهدی که باهات بستیم وفادار باشیم
این متن پایینیو خودم نوشتم اگه خیلی بده ببخشید از این چیزا زیاد مینویسم
از درد هایم برایشان گفتم گفتم از تاریکی میترسم افتاب را به من معرفی کردن گفتم از قفس و زندانی بودن هراسانم پرواز را به من اموختند تا ازادی را درک کنم گفتم اگر اینده ام روشن نباشد چه گفتند ان را به دست تقدیر بسپار گفتم از زخم زبان ماران و عقربان به کجا پناه ببرم گفتند صبوری و شکیبایی را سلاح خود قرار ده گفتم با این همه اگر روزی تنها ماندم و غربت بغض را د رگلویم زندانی کرد ان وقت چه کنم فرشتگان همگی به من لبخند زدن و گفتند :ان وقت بدان که تنها نیستی دستی همواره همرا توست او خداوند است که همیشه تنها پناه توست اوست که تنهاست ولی تنهایی را برای تو وبندگانش نمیپسندد
خدا یا هیچ گاه مرا تنها مگذار
اینم فرزاد فرزین خونده من خیلی دوسش دارم من همیشه اینو به خدا میگم به تو مدیونم همیشه
به تومدیونم همیــــــــشه مگه میــشه بی تو باشم از شبــــی که رو به رومه چه جوری بی تو رها شـم به تو مدیونم همیـــــــشه مث شب به صبح فـــــردا مــــــــــث موج سرد تنها به نگاه نـــــــــــــــاز دریا به تو مدیونم همیـــــشه منه خسته منه ویــــرون مــــــــــث خاک سردو تشنه به نوازشای بارون به تو میـــــــــــــــــرسم دوباره زیر رگباره ستاره وقتی بـــــــــارون نگاهت تو حریره شب میباره اگه پایانــــــــــی نباشی واسه بغض خستگیهام چه جوری برگردم از این جاده های بی سر انجام تو خـــــــــــــدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه وقتی اســــــــــمتو میارم نبض لحظه تازه میشه به تو مدیونم همیشه منه خسته منه ویرون مث خاک سردو تشنه به نوازشای بارون به تو میرسم دوباره زیر رگباره ستاره وقتی بارون نگاهت تو حریره شب میباره
یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:42 توسط ساز بارون |
|
|
به نام آفریننده سرشت پاک کیهان حقیقت نیکخواهی بردباری چند روز پیش با یکی از دوستای عزیزم صحبت می کردم. بهش می گفتم که برای من بیان بعضی چیزا و انجام بعضی کارها سخته و صحبتهای دیگه ای در این رابطه. بهم گفت: خب به خاطر اینه که تو بعضی چیزا رو سخت میگیری یا فکر می کنی گفتن بعضی چیزا سخته ، سعی کن اونا رو آسون بگیری و یه ماجرایی رو برای من تعریف کرد. گفت: من یه دوست دارم که یه بار با هم یه جایی قرار گذاشته بودیم و اون دیر اومد. از دور که منو دید ، شروع کرد به دویدن و چون هوا بارونی بود و زمین لیز بود ، پاش لیز خورد و افتاد زمین. تمام سرو وضعش گلی شد و چترشم داغون شد. بهش گفتم : بیا بریم لباساتو عوض کن. گفت: نه بریم دیر شده. گفتم: خب اینطوری مردم بهت می خندن. گفت: خب بخندن مگه مهمه؟! این جمله مگه مهمه برای من خیلی جالب بود و از اون روز به بعد وقتی می خوام همون کارها و همون حرفا رو بزنم که قبلا برام سخت بودند ، سعی میکنم اونا رو آسون بگیرم و تقریبا 80 درصد مشکلی رو که قبلا داشتم حل شده. واقعا مگه مهمه؟! از دوست خوبم ممنونم. یا حق. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:31 توسط جهان آرامش |
|
|
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است .در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده .اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند .بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه .از : رابيندرانات تاگور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:15 توسط ساز بارون |
|
|
روزی روزگاری،پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام، حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان، به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند.... و زن پذیرفت... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند... زن، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید... ولی در عین حال، می ترسید. می اندیشید مباد پرنده بخواهد به کوستان های دوردست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز درآید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز... و احساس تنهایی کرد... اندیشید:"برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود." پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند: تو همه چیز داری! ناگهان دگرگونی غربیی به وقوع پیوست. پرنده کاملاْ در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن، زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت، درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجهی نمی کرد. سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود. اگر زن اندکی دقت می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود، نه جسم ساکنش. زندگی برای زن بدون حضور پرنده، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد. از مرگ پرسید: چرا به سراغ من آمده ای؟ مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده، به من نیاز داری...
نظرتون چیه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:59 توسط ساز بارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
روانشناسی ماورایی دل نوشته ها |
| نویسندگان |
|
جهان آرامش آسمانی ساز بارون مکلارن پاییزی کنستانتین |
| پیوندها |
|
آتاق تنهایی مکلارن مرجان آسمانی ساز باران به امید فردای بهتر پریده از قفس مجنون صفت دختر ماه |
|
RSS
|